تبليغاتX
نوشته های یک مرغ نر كه تازگيها عاشق شده
برو پایین خودت میفهمی!

مدتي هست كه عاشق شدم... عاشق يك دختر جيگول!! خيلي دوستش دارم... اون يه جوريه... با همه فرق داره... خيلي مخلصشم به قرآن...

بذار واست بگم چه طوريه!

ظاهرش:

موهاي بلند مشكي داره ... پوست سبزه ... چشماي مشكي... ابروهاي نازك هشتي ... قد تقريبا بلند... لاغر و كشيده... ناخوناي هميشه بلند ... كه همه فكر مي كنن ناخوناشو كاشته!! خيلي نازه... خيلي!! هميشه با ناز راه ميره... وقتي نگاش ميكنم فكر مي كنم صوفيا لورنه !! اما چهره هاشون با هم فرق داره!! ولي خيلي مخلصشم به قرآن...

حالا از درونش برات بگم... پس گوش كن

قلبش اندازه يه گووووونجيشگه.... اون قده نازه... كوچولوهههه!! مامانيه... عروسكه... ملوسكه.... واي!  دارم غش ميكنم!

بعدش... خيلي ماهه! وقتي با هم ميريم سينما بهم ميگه: ياشار، واقعا چرا اين قدر از خودت واسه من مايه ميذاري؟! بهش ميگم: گلم، من تو اين دنيا جز تو بهونه اي واسه موندن ندارن... بعدش بهم يه لبخند ميزنه و دنيا آروم ميشه و بهم يه چشمك ميزنه!! ميبيني چه نازه؟!

خيلي مومنه!! مذهبي درجه ۱ه... خيلي مخلص اين يه تيكشم به مولا!! خيلي ميخوامش بابت همين چيزاش!!

خيلي مامولكه!! هميشه بهش ميگم اگه بچه مون، دختر شد، اسم تورو بذاريم روش... ميگه آخه ياشار اسم مادر و دختر كه يكي نميشه... بعد اگه يه وقت تو منو صدا كني، از كجا بفهميم تو با مني يا با اون؟! ميگه: مهم نيست .... من تورو هميشه "عشقم" صدا ميكنم چون باهات عشق مي كنم خانوم! ميفهمي؟! عشق مي كنم نقطه سر خط!! ديگه نميخوام چيزي بشنفم!! اونم ميگه باشه!.... به نظرتون اونم منو دوست داره؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 19:14  توسط یاشار  | 

ميدونستي من زرتشتي بودم؟!

آره... من زرتشتي بودم... اما به خاطر يه مسائلي از قبيل پول هنگفت و از اين قبيل موارد ، شدم مسلمون....

تو دين ما اوصوصلا چيزي تحت عنوان "ختنه" وجود نداره!! البته من يك مرغم ااا!!

اما ميدوني كه اسلام واسه همه ي موجودات نر، ختنه رو واجب كرده!!

خلاصه هفته ي ديگه ختنه سروره خونمون!!

هركي طالب بود بياد، بگه به من!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 19:6  توسط یاشار  | 

سلام،

یکی از شخصیت های محبوبم رضا کیانیان است که کمی بیتر از ایشان برایتان می گویم:

نام: رضا کیانیان

تاریخ تولد: 1330

مدرک تحصیلی: فارغ التحصیل تئاتر از دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران.از سال 1345 بازیگری تئاتر را آغاز کرد و در نمایش های آنتیگونه، خرده بورژوا، چهره های سیمون ماشا، ازدواج آقای می سی سی پی، یادگار سالهای شن و... بازی کرد.

او علاوه بر بازیگری در زمینه طراحی صحنه و فیلمنامه نویسی هم کار کرده و چند سال پیش برای طراحی صحنه نمایش « نیلوفر آبی » برنده جایزه شد.

در شانزدهمین جشنواره فیلم فجر برای بازی در فیلم آژانس شیشه ای جایزه بهترین بازیگر نقش دوم را گرفت و در سیزدهمین جشنواره فیلم فجر برای بازی در فیلم کیمیا کاندیدای دریافت جایزه بهترین بازیگر مرد نقش دوم بود. در ضمن او در فیلمهای سینما سینماست و روبان قرمز بازیهای فوق العاده ای ارائه داده است.

او برای بازی ماندگارش در  فیلم خانه ای روی آب سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول مرد را از بیستمین جشنواره بین المللی فیلم فجر بدست آورد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 0:14  توسط یاشار  | 

این پست را به یک شعر با نام "غزل خشم و دریغ" اختصاص داده ام و آن را تقدیم می کنم به تمامی کسانی که آزاداندیشی را با آزاده زیستی آراستند...

کاش میشد گل چشمان تو را میچیدم

قاب میکردمش بر دیوار

در اتاقم که پر از سایه توست

مثل عکس تو که عمریست نفس های تپش وار مرا میشنود

می نشیند همه شب ساکت و مات

روبروی من و با خنده تلخ

و نگاهی که در او میل شکستن جاریست

سایه خسته و لرزان مرا می بیند

و در اوج لحظات

لحظاتی که پر از جذبه تنهایی ماست

خواب را مثل گل از چشم پر از شبنم من میچیند

کاش می شد گل چشمان تورا میچیدم

این دو جادوی سیاه، این دو غزلواره ناب

این شقایق ها را

که شکوفاییش از خون من است

و تمامیت ویران شدنت را با خشم و دریغ

اشک میریختم و میدیدم

من تورا در افقی تازه و دور

مثل رویای شبانگاهیم، آمیخته با رنگ نگاهی مغرور

من تو را دایره روشن نور

از مه آلود ترین نقطه شب میدیدم

من تو را می خواندم

و نمی دانستم

که تو با ضجه هر رهگذری می خوانی

من به خود می گفتم

که تو با من تنها

و نوازشگر غم آلوده من می مانی

ولی افسوس تو آن نیستی آن کوچک پاک

که من از پاکی اندیشه خود پروردم

و بزرگش کردم

پیچکی بودی و با لغزش اندام ظریفت یک شب

نرم در دامن من روئیدی

شدم آن نیلوفر

که تو با دست نوازش به تنم پیچیدی

پس از این عاشق وار

به شب و غربت هم دل بستیم

گونه بر گونه هم سائیدیم

و به خوابی شیرین

با وسعت تنهایی دیرینه هم پیوستیم

ولی افسوس که چون چشم گشودم دیدم

که درین باغچه ننگ آلود

و درین دام فریب

تو همان خوب نجیب

مثل خورشید عطشناک کویر ، از دل هر سنگ سیه تافته ای

و به هر هرزه گیاهی که تو را خواسته

با دست هوس، رشته ای بافته ای

اعتماد عبثی بود تو را محرم دل دانستن

و به چشمان فریب آلودت، دل بستن

وای بر من که دلم ساده و خوش باور بود

آنقدر ساده که معصومی چشمان تو را باور کرد

وای بر من که سرانجام ، غمت

مثل رگبار خزان قلب گل آویزم را پرپر کرد

قصه دل به تو دیوانه نمی باید گفت

دل به چشمان تو هر جایی بدکاره نمی باید بست

وای بر من که دلم

همه عمر به پای تو نشست

همه عمر به پای تو که بی شرمی و پست

وای بر من که گریزم به تو پیوست

تو ای کوچه کور بن بست

کاش می شد گل چشمان تو را میچیدم

قاب می کردمش از برگ درخت

و می آویختمش بر دیوار

و تو را کور ، رها می کردم

در شبی تیره و تار

آن زمان کی دیگر؟

عطر مسموم نگاهت را

بر دعوت هر باد سبکسر نگران می دیدم

کی تو را با دگران میدیدم...!

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 14:44  توسط یاشار  | 

چه زیباست صبحگاهی که در انوار طلائی رنگ خورشید پیچیده ، بوی نم زده ی خاک در فضا پیچیده و آسمان ابریست و تو به دسته دسته انوار خورشید می توانی نگاه کنی.. این همان جرعه جرعه عشق خورشید است به آسمان که توانسته آنها را با هم پیوند دهد.. چه صمیمانه و چه زیبا! و چه زیبا خداوند این آیات را بر ما ارزانی داشته و ما کوری پیشه کرده و آنها را نمی بینیم.. نمی بینیم و به هر کتابی رو می آوریم تا به آیاتش برسیم.. آیاتی که حرفی از پیوند نمی زنند و در تضاد با آفرینش بر میخیزند.. کاش بدانیم که زنده یاد سلمان هراتی راست می گوید که جهان ، همان قرآن مصور است و آیات تک تک بر روی زمین ایستاده اند..

و به نظر این جانب، آسمان هم بر روی زمین ایستاده ..

دقیق بنگرید..؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 10:6  توسط یاشار  | 

این روزها این زبان حقیر گویای درونم نیست..نمی توانم فریاد بزنم و حقیقت را بر زبانم جاری کنم.. می طلبم خدایی را که سال هاست گم کرده ام.. مینویسم که من میتوانم.. اگر از جنس انسانم.. می خوانم توانا.. انجام می دهم و انعکاس همه افعالم لبخند خداست.. من که می دانم می خندی.. پس جایگاه ناتوانی من کجاست؟ چرا این افکار درونم را آزار می دهد؟ چرا نمی گذاری راحت بگویم کیستم.. از کجا آمده ام؟.. می خواهم فریاد بزنم: ای روزگاران رفته، ندانستید که بودم، ندانستید قلبم کجاست، دیدید که شادم، پنداشتید عاشقم حالی که ندانستید درونم جامه می درد برای آزاد شدن از بند تنهایی!! اما روزگاران نامده بدانید: این روزها از هر روز در زندگیم تنها ترم و تنها به امید یک لبخند است که لبخند می زنم و ایمان می آورم و انجام می دهم و مزد این همه را در یک لبخند دریافت می کنم و رها می گردم...!

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 21:15  توسط یاشار  | 

گفتمت بنویس عشق ....من چه می دانستم میان هم آغوشی واج های عین و شین و قاف هزاران اما و اگر هزاران باید و شاید و هزاران نمی شود و نباید هست ......نمی خواهم بدان از کدامین مذهبی اما به پیغمبرانت پیغام برسان دینی که حایلی باشد میان من وتو چه هایل دینی است ....نمی خواهم بدانم خدایت کیست فقط می خواهم بدانی تویی یگانه خدای من...............

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 16:56  توسط یاشار  | 

چشمانم خیره گشته، وجود تو در نگاه من ماه را آفریده ، به چشمان من نگاه کن، نگاه کن که این ماه در انتظار نگاه تو یگانه خورشید مهربانم است...انوار طلایی رنگ نگاه تو چه شگفت انگیز به من نوری بخشیده به رنگ نقره!، من به کجا می نگرم؟ تو یگانه محبوب منی؟ ته وجودم تو را می خواهد، می خواهد به تو بگوید هنوز بعد از سال ها تنها نگاه آشنا نگاه توست ، نگاهی که سالهاست آرامش را به من هدیه کرده ، نگاهی که هنوز زنده به عشق آنم و چه ناب نگاهیست...محبوب مهربانم! کاش بدانی شیرینی ناب نگاهت سالهاست که دنیای مرا سبز کرده و چه رنگیست! رنگ خداست و چه خدای نزدیکیست و براستی که سبز زیباست...! کاش بدانی آبی آسمان من ، انعکاسی از آبی زیبای دریاییست که آن را نیز نگاه تو آفریده ، کاش بدانی دنیای من تنها در نگاه توست و تو چه بزرگی! تو خود یک دنیایی ، دنیای من! وای از تو و وای از نگاه تو که سالهاست در دل من بیداد می کند که دنیای من ، یگانه خورشیدیست که هم دریاست و هم آفریننده آن، هم سبز است و هم آبی، هم زمین است و هم آسمان! از روزی که هم زمین منی و هم آسمان من، در این دو و در میانشان هیچ چیز جز خوبی آن هم به رنگ خدا ، نیافتم...!  اما زمین ، نام حقیریست ... باید بگویم بهشت! و چه بهشت نابی، و چه بهشت سبزی! بهشتی که هم یگانه خورشیدست، هم دریاست ، هم آفریننده آنست ، هم بهشت است و هم آسمان! هم سبز و هم آبی...! اما بهشت توانای گویای وجود تو نیست، نازنیم، تو فردوسی، کاش بدانی که یک تاریخ آرزوی فردوس را داشتند و من چه خوشبخت بودم که فردوس را داشتم، من چه بزرگیم، چه ماه نابی ام، چه لذت بخش است رقیب ماه ی باشی و ماه در برابر نور و وجود و خوشبخیت با فریاد اقرار به ناتوانی کند...! من خوشبختی که دنیایم خورشیدیست که هم دریاست ، هم آفریننده آنست،هم سبز است و هم آبی، هم فردوس است و هم آسمان فردوس برین!

به راستی که همه این ها زیبایی دنیای من است، دنیایی که نگاه تو ساخته، دنیایی که به من خوشبختی را هدیه داد، اما بدون نگاه تو ، دنیایی ندارم، دنیای مرا آن ناب نگاهت ساخته، یگانه من!آن ناب نگاهی که از جنش خورشید است و خورشیدش از جنش الماس! تو می دانی من و دنیایم تا به ابد با هم ایم! و بدان، پرتو نقره ای من، همواه به انوار طلایی نگاه تو نیازمندست و تا به ابد جاودان،

به چشمان من نگاه کن و با من بمان...

بمان که زیبایی پیوند خورشید و ماه در گرو نگاه من و توست.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 0:12  توسط یاشار  | 

 

تا شاید روزی دیگر . . . .

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 8:17  توسط یاشار  |